^Back To Top

تلگرام ملی کالا

تلگرام ملی کالا

غزل هفدهم حافظ

سینه ام از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم ،دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه ی عقل مرا آتش خمخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و پیمانه بسوخت

 

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر بدرآورد و بشکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

1-      از لهیب آتشی که فراق معشوق در خانه دلم افروخته بود، کاشانه سینه ام آتش گرفت. ( دل به خانه ای تشبیه شده است که از { داغداریِ } غم دوری معشوق آتش گرفت و سوخت. )

جانانه: معشوق

کاشانه: خانه محقّر و در اینجا اشاره به سینه است

2-       جسمم به خاطر دوری از دلبر گداخته و جانم از گرمی آتش محبّت او شعله ور شد.

واسطه: سبب، علّت

3-       دلسوزی و همدردی شمع را بنگر که دوش، دلش از سر مهر و از زیادی حرارت اشکم، همانندِ پروانه، به حال من سوخت.

زِبَس: از بسیاری، از زیادی

ز بس آتش اشکم: از بسیاری و زیادی حرارت و گرمی اشک من

4-      یعنی آن یک نفر آشناست. غریبه نیست آن کسی که سبب سوختن دل من می شود و به خاطر اینکه من از دست خویشان و نزدیکان مورد آزار قرار گرفتم، دلهای بیگانه به من رحمت آورد.

کلمه دل سوز دو معنا می دهد: یکی سوزاننده دل و دیگری همدردی با دل. به عنوان مثال:

الف- او پرستاری دلسوز برای بیمار خود بود.

ب- معشوقی دلسوز و بی رحم و جانگداز بود.

حافظ در جای دیگر می فرماید: غزلیات عراقی ست سرور حافظ / که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد

بنابراین معنای بیت چهارم این غزل بطور واضح چنین است: آنکه سوزاننده دل من است یاری آشناست نه غریب و بدین سبب چون من از دست خویش و آشنا از دست رفته ام، دل بیگانه هم بر حال من سوخت.

5-       شراب، این آب خرابات، خرقه پارسایی مرا با خود بِبُرد و این آتش خمخانه کاشانه عقل مرا آتش زد.

آتش خمخانه: (استعاره) می، شراب و به همین معناست آبِ خرابات

6-       برای ترک می، توبه کرده، پیاله شکستم و دلم هم به مانند آن پیاله شکسته شد و در سوز فراق می و میخانه جگرم همانند لاله داغدار گردید.

7-       دست از گله و شکایت بردار و به سوی من بازگرد که سیاهی چشمم، همچنان که مُراد، از سر صوفی خطاکار خرقه به در آورده و می سوزاند بر اثر گریه پشیمانی سفید شد.

ماجرا: آنچه گذشت و در اصطلاح و عرف صوفیه اشاره به این رویه حسنه است که مرادِ صوفیان هرگاه متوجّه این مطلب شود که مریدی از دست و زبان مریدی دیگر دچار کدورت خاطر شده است، مرید خاطی را در حضور جمع بازخواست می کند و مرید خاطی با پوزش، دل برادر خود را به دست می آورد و به این عملِ مراد، اصطلاحِ ماجرا گفتن داده اند.

مردمِ چشم: سیاهی چشم.

در این بیت، حافظ خطاب به محبوب خود می گوید ماجرا کم کن. امّا کدام ماجرا؟ حافظ در بیت چهارم، آن ماجرا را بازگو کرده و می گوید آشنایی که سوزاننده دل من است چندان هم غریب نیست. او از نزدیکان است.

8-      حافظ! دست از سرودن شعر بکش و پیاله یی بزن که شب گذشت و از سوز افسانه تو عمر شمع هم به پایان رسید

تعبیر  و فال حافظ :

به هر کس وفا کردی جفا دیده ای. سینه ای مالامال از درد داری. تا کی می خواهی پریشان حال باشی. دست از غم بردار. توبه کن تا دلت صاف شود. انتظارات بیجا را کنار بگذار. رویا و خیال را فراموش کن و به واقعیات بپرداز و از آنچه تا کنون نصیبت شده لذت ببر و عقل را به پای دل هدر نده.

غزل اول حافظ ( غزل 1 حافظ )

غرل دوم حافظ ( غزل 2 حافظ )

غزل سوم حافظ ( غزل 3 حافظ )

غزل چهارم حافظ (غزل 4 حافظ )

غزل پنجم حافظ (غزل 5 حافظ )

غزل ششم حافظ ( غزل 6 حافظ )

غزل هفتم حافظ (غزل 7 حافظ )

غزل هشتم حافظ (غزل 8 حافظ)

غزل نهم حافظ ( غزل 9 حافظ)

غزل دهم حافظ (غزل 10 حافظ)

غزل یازدهم حافظ ( غزل 11 حافظ )

غزل دوازدهم حافظ ( غزل 12 حافظ )

غزل سیزدهم حافظ ( غزل 13 حافظ )

غزل چهاردهم حافظ (غزل 14 حافظ)

غزل پانزدهم حافظ ( غزل 15 حافظ )

غزل شانزدهم حافظ (غزل 16 حافظ )

منبع :  ملی کالا

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی

Copyright © 2015. melikala  Rights Reserved.