غزل صدوشصت ودوم حافظ
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد که در دستت بجز ساغر نباشد
زمان خوشدلی دریاب و در یاب که دایم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و می خور در گلستان که گل تا هفته دیگر نباشد
ایا پرلعل کرده جام زرین ببخشا بر کسی کش زر نباشد
بیا ای شیخ و از خمخانه ما شرابی خور که در کوثر نباشد
بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
غزل صدو شصتم حافظ
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدایا که درحریم وصال ریب محرم و حرمان نصیب من باشد
همای گو مفکن سایه شرف هرگز درآن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل توان شناخت زسوزی که درسخن باشد
غزل صدوپنجاه وچهارم حافظ
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد
قد خمیده ما سهلت نماید اما بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی جام می مغانه هم با مغان توان زد
درویش را نباشد برگ سرای سلطان ماییم و کهنه دلقی کتش در آن توان زد