غزل صدوهفتادوپنج حافظ
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
غزل صدوفتادوچهارم حافظ
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز که سلیمان گل از باد هوا بازآمد
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد
مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد
لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح داغ دل بود به امید دوا بازآمد