ملی کالا محصولات ایرانی سایتی برای نیازمندیهاودانستنیهای روز

محصولات فرهنگی محصولات فرهنگی
^Back To Top

 

غزل صدوبیست وسوم

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد   نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله عشاق مبادا خالی           که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور    خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

محترم دار دلم کاین مگس قندپرست    تا هواخواه تو شد فر همایی دارد

از عدالت نبود دور گرش پرسد حال       پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

غزل صد و بیست و دوم حافظ

هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

 

غزل صدو بیست ویکم حافظ

هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد             سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است         کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است           که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد

لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست   بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد

غزل صدوبیست حافظ

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد    

             بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب   

        بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

          ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

 

 غزل صدو نوزده حافظ

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد         ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

به خط و خال گدایان مده خزینه دل              به دست شاهوشی ده که محترم دارد

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان              غلام همت سروم که این قدم دارد

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست       نهد به پای قدح هر که شش درم دارد

زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار         که عقل کل به صدت عیب متهم دارد

غزل صد و هجده حافظ

آن کس که به دست جام دارد

سلطانی جم مدام دارد

آبی که خضر حیات از او یافت

در میکده جو که جام دارد

سررشته جان به جام بگذار

کاین رشته از او نظام دارد

ما و می و زاهدان و تقوا

تا یار سر کدام دارد

بیرون ز لب تو ساقیا نیست

در دور کسی که کام دارد

نرگس همه شیوه‌های مستی

از چشم خوشت به وام دارد

 

غزل صدوهفده حافظ

دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد

        که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد

سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس

        که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد

ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم

       تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد

غزل صدوشانزده حافظ

کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد      محقق است که او حاصل بصر دارد

چو خامه در ره فرمان او سر طاعت               نهاده‌ایم مگر او به تیغ بردارد

کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه        که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد

به پای بوس تو دست کسی رسید که او        چو آستانه بدین در همیشه سر دارد

ز زهد خشک ملولم کجاست باده ناب            که بوی باده مدامم دماغ تر دارد

غزل صدوپانزده حافظ

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

          نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان

          که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

غزل صدو چهارده حافظ

همای اوج سعادت به دام ما افتد        اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط کلاه           اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

شبی که ماه مراد از افق شود طالع    بود که پرتو نوری به بام ما افتد

به بارگاه تو چون باد را نباشد بار          کی اتفاق مجال سلام ما افتد

Copyright © 2015. ملی کالا  Rights Reserved.