غزل صدوبیست وسوم
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالی که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد
پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد
محترم دار دلم کاین مگس قندپرست تا هواخواه تو شد فر همایی دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال پادشاهی که به همسایه گدایی دارد
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی
ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت
ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
غزل صدو بیست ویکم حافظ
هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد
لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد
غزل صدو نوزده حافظ
دلی که غیب نمای است و جام جم دارد ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدایان مده خزینه دل به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نه هر درخت تحمل کند جفای خزان غلام همت سروم که این قدم دارد
رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست نهد به پای قدح هر که شش درم دارد
زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار که عقل کل به صدت عیب متهم دارد
غزل صدوشانزده حافظ
کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد محقق است که او حاصل بصر دارد
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت نهادهایم مگر او به تیغ بردارد
کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه که زیر تیغ تو هر دم سری دگر دارد
به پای بوس تو دست کسی رسید که او چو آستانه بدین در همیشه سر دارد
ز زهد خشک ملولم کجاست باده ناب که بوی باده مدامم دماغ تر دارد