غزل صدونودوسوم حافظ
در نظربازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
غزل صدونودویکم حافظ
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشودهام زان طره تا من بودهام گفتا منش فرمودهام تا با تو طراری کند
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدهاست بو از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
غزل صدونود حافظ
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
قاصد منزل سلمی که سلامت بادش چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند
امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند
یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند
شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد قدر یک ساعته عمری که در او داد کند
غزل صدوهشتادوهشتم حافظ
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه که هر که بیهنر افتد نظر به عیب کند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی که خاک میکده ما عبیر جیب کند
چنان زند ره اسلام غمزه ساقی که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند
کلید گنج سعادت قبول اهل دل است مباد آن که در این نکته شک و ریب کند
غزل صدوهشتادوششم حافظ
گر می فروش حاجت رندان روا کند ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
ساقی به جام عدل بده باده تا دا غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند
ما راکه درد عشق و بلای خمار هست یا وصل دوست یا می صافی دوا کند
حقا کزین غمان برسد مژده امان گر سالکی به عهد امنت وفا کند
گررنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم نسبتمکن به غیر که اینها خداکند
غزل صدوهشتادوپنج حافظ
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند تا همه صومعه داران پی کاری گیرند
مصلحت دید من آن است که یاران همه کار بگذارند و خم طره یاری گیرند
خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند
قوت بازوی پرهیز به خوبان مفروش که درین خیل حصاری به سواری گیرند
یارب این بچه ترکان چه دلیرند به خون که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند
غزل صدوهشتادوچهارم حافظ
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند وبه پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت بامن راه نشین باده مستانه زدند
آمسان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایز که میان من و او صلح افتاد صوفیان رقص کنان ساعر شکرانه زدند