ملی کالا محصولات ایرانی سایتی برای نیازمندیهاودانستنیهای روز

محصولات فرهنگی محصولات فرهنگی
^Back To Top

 

غزل دویست وسوم حافظ

سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود           رونق میکده از درس و دعای ما بود

نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان  هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

دفتر دانش ما جمله بشویید به می        که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود

از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل    کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود

دل چو پرگار به هر سو دورانی می‌کرد    و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود

 

غزل دویست ودوم حافظ

بود آیا که درمیکده ها بگشایند        گره از کار فرو بسته  ما بگشایند

اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند     دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

به صفای دل رندان که صبوحی زدگان     بس دربسته به مفتاح دعا بگشایند

نامه تعزیت دختر رز بنویسید                تاحریفان همهخون از مژها بگشایند

 

غزل دویست ویکم حافظ

شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند       که زیرکان جهان از کمندشان نرهند

من ارچه عاشقم ورند و مست و نامه سیاه    هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

قدم منه به خرابات جز به شرط ادب    که ساکنان درش محرمان پادشهند

جفا نه پیشه درویشی است و راهروی    بیار باده که این سالکان نه مرد رهند

 

غزل دویست حافظ

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند

             پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند

            عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

 

غزل صدونودونهم حافظ

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند     چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس         توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند

گوییا باور نمی‌دارند روز داوری    کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند

یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان       کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان    می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند

 

غزل صدونودوهشتم حافظ

گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند   گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند

گفتم خراج مصر طلب می‌کند لبت       گفتا در این معامله کمتر زیان کنند

گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه    گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند

 

غزل صدونودوهفتم حافظ

شاهدان گر دلبری زی سان کنند    زاهدان را رخنه در یامان کنند

هرکجا آن شاخ نرگس بشکفد        گلرخانش دیده نرگسدان کنند

یار ما چون سازد آغاز سماع      قدسیان بر عرش دست افشان کنند

ای جوان سرو قد گویی بزن        پیش از آن کز قامتت چوگان کنند

عاقان را بر سرخود حکم نیست     هرچه فرمان توباشد آن کنند

مردم چشمم به خون آغشته شد      درکجا این ظلم بر انسان کنند

 

غزل صدونود وششم حافظ

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

            آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

            باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد

            هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

غزل صدونودو پنجم حافظ

غلام نرگس مست تو تاجدارانند           

      خراب باده لعل تو هوشیارانند

تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز

          و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند

ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر

 

 غزل صدونودوچهارم حافظ

سمن بویان غبار چو بنشینند بنشانند       پری رویان قرار دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دلها چو بر بندند بربندند   ززلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند

زچشمم لعل زمنی چو می خندند می بارند     ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند       نهال شوق درخاط چو برخیزند بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند دریابند   رخ مهر از سحر خیزان نگردانند اگر دانند

Copyright © 2015. ملی کالا  Rights Reserved.