غزل دویست وسوم حافظ
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق میکده از درس و دعای ما بود
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
دفتر دانش ما جمله بشویید به می که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
دل چو پرگار به هر سو دورانی میکرد و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود
غزل صدونودونهم حافظ
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند
غزل صدونودوهفتم حافظ
شاهدان گر دلبری زی سان کنند زاهدان را رخنه در یامان کنند
هرکجا آن شاخ نرگس بشکفد گلرخانش دیده نرگسدان کنند
یار ما چون سازد آغاز سماع قدسیان بر عرش دست افشان کنند
ای جوان سرو قد گویی بزن پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
عاقان را بر سرخود حکم نیست هرچه فرمان توباشد آن کنند
مردم چشمم به خون آغشته شد درکجا این ظلم بر انسان کنند
غزل صدونودوچهارم حافظ
سمن بویان غبار چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بر بندند بربندند ززلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
زچشمم لعل زمنی چو می خندند می بارند ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق درخاط چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند دریابند رخ مهر از سحر خیزان نگردانند اگر دانند