ملی کالا محصولات ایرانی سایتی برای نیازمندیهاودانستنیهای روز

محصولات فرهنگی محصولات فرهنگی
^Back To Top

غزل سیزدهم حافظ

 

می دمد صبح و کِلَّه بست سحاب

 

الصَّبوح الصَّبوح یا اصحاب

 

می چکد ژاله بر رخ لاله

 

المُدام المُدام یا اَحباب

 

می وزد از چمن نسیم بهشت

هان بنوشید دم به دم می ناب

تخت زمرّد زده ست گل به چمن

راح چون لعل آتشین دریاب

در میخانه بسته اند دگر

اَفتَتَح یا مُفَتِّح الاَبواب

لب و دندانت را حقوق نمک

هست بر جان و سینه های کباب

غزل دوازدهم حافظ

 ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

باز گردد یا برآید؟ چیست فرمان شما

کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت

به که نفروشند مستوری به مستان شما

بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر

ز آنکه زد بر دیده آبی روی رخشان شما

با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته یی

بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

غزل هشتم حافظ

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان

کاید به جلوه سرو صنوبر خرام ما

ای باد اگر به گلشن احباب بگذری

زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما

غزل دهم حافظ

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان روی سوی قبله چون آریم؟ چون

روی سوی خانه خمّار دارد پیر ما

در خرابات مُغان با پیر هم منزل شویم

کاین چنین رفته ست در عهد ازل تقدیر ما

عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوشست

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

غزل نهم حافظ

رونق عهد شبابست دگر بستان را

می رسد مژده ی گل بلبل خوش الحان را

ای صبا گر به جوانان چمن باز رسی

خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

گر چنین جلوه کند مُغبچه باده فروش

خاکروبِ در میخانه کنم مژگان را

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان

مضطرب حال مگردان من سرگردان را

ترسم این قوم که بر دردکشان می خندند

در سر کار خرابات کنند ایمان را

غزل هفتم حافظ

صوفی بیا که آینه صافیست جام را

تا بنگری صفای می لعل فام را

راز درون پرده ز رندان مست پُرس

کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

عنقا شکار کس نشود دام باز چین

کانجا همیشه باد به دست است دام را

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال دوام را

غزل هشتم حافظ

ساقیا برخیز و در ده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را

ساغر می بر کفم نه تا ز بر

برکشم این دلق ارزق فام را

گر چه بد نامیست نزد عاقلان

ما نمی خواهیم ننگ و نام را

باده درده چند ازین باد غرور

خاک بر سر نفس نا فرجام را

دود آه سینه ی نالان من

سوخت این افسردگان خام را

محرم راز دل شیدای خود

کس نمی بینم ز خاص و عام را

غزل ششم حافظ

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم

مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت

ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی

تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی

غزل پنجم حافظ

دل می رود ز دستم صاحبدلانَ خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم(نشستگانیم )ای باد شرطه برخیز

باشد که باز بینیم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه ی گل و مُل خوش خواند دوش بلبل

هاتَ الصَّبوح هُبّوا یا اَیُّها السَّکارا

ای صاحب کرامت شکرانه ی سلامت

روزی تفقدی کن درویش بینوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

غزل چهارم حافظ

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را*

که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را*

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا*

تفقدی نکند طوطی شکرخا را*

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل*

که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را*

Copyright © 2015. ملی کالا  Rights Reserved.