ملی کالا محصولات ایرانی سایتی برای نیازمندیهاودانستنیهای روز

محصولات فرهنگی محصولات فرهنگی
^Back To Top

غزل شصت وسوم حافظ

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست    در غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست

گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست     چون من در آن دیار هزاران غریب هست

در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست      هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

آن جا که کار صومعه را جلوه می‌دهند     ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد    ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست    هم قصه‌ای غریب و حدیثی عجیب هست

 

غزل شصت و دوم حافظ

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

غزل شصتم و یکم حافظ

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

بیار نفحه‌ای از گیسوی معنبر دوست

به جان او که به شکرانه جان برافشانم

اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست

و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار

برای دیده بیاور غباری از در دوست

من گدا و تمنای وصل او هیهات

مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست

دل صنوبریم همچو بید لرزان است

ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست

اگر چه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را

به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست

غزل شصتم حافظ

آن پیک نامور که رسید از دیار دوست

آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست

خوش می‌دهد نشان جلال و جمال یار

خوش می‌کند حکایت عز و وقار دوست

دل دادمش به مژده و خجلت همی‌برم

زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

شکر خدا که از مدد بخت کارساز

بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست

سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار

در گردشند بر حسب اختیار دوست

گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند

ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

 

غزل پنجاه و نهم حافظ

دارم امید عاطفتی از جانب دوست        کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او       گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست

چندان گریستم که هر کس که برگذشت    در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست

هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان      موی است آن میان و ندانم که آن چه موست

غزل پنجاه و هشتم حافظ

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

نهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد

که چون شکنج ورق‌های غنچه تو بر توست

نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس

بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست

مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان را

که باد غالیه سا گشت و خاک عنبربوست

نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است

غزل پنجاه و هفتم حافظ

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی

او سلیمان زمان است که خاتم با اوست

روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک

لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

خال مشکین که بدان عارض گندمگون است

سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران

چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل

کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

 

غزل 56حافظ

دل سراپرده محبت اوست        دیده آیینه دار طلعت اوست

من که سر درنیاورم به دو کون   گردنم زیر بار منت اوست

تو و طوبی و ما و قامت یار       فکر هر کس به قدر همت اوست

گر من آلوده دامنم چه عجب    همه عالم گواه عصمت اوست

من که باشم در آن حرم که صبا   پرده دار حریم حرمت اوست

غزل پنجاه و پنجم حافظ

خم زلف تو دام کفر و دین است

ز کارستان او یک شمه این است

جمالت معجز حسن است لیکن

حدیث غمزه‌ات سحر مبین است

ز چشم شوخ تو جان کی توان برد

که دایم با کمان اندر کمین است

بر آن چشم سیه صد آفرین باد

که در عاشق کشی سحرآفرین است

عجب علمیست علم هیئت عشق

که چرخ هشتمش هفتم زمین است

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد

حسابش با کرام الکاتبین است

غزل پنجاه و چهارم حافظ

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است

ببین که در طلبت حال مردمان چون است

به یاد لعل تو و چشم مست میگونت

ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است

ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو

اگر طلوع کند طالعم همایون است

حکایت لب شیرین کلام فرهاد است

شکنج طره لیلی مقام مجنون است

دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است

سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است

ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی

که رنج خاطرم از جور دور گردون است

Copyright © 2015. ملی کالا  Rights Reserved.