غزل دویست وشصت وهشتم حافظ
گل عذاری زگلستان جهان ما رابس زین چمن سایه آن سرو روان مارا بس
من وهمصحبتی اه ریا دورم با از گرانان جهان رطل گران مار ابس
قصر فردوس به پاداش عمل م یبخشند ماکه رندیم و گدا دیر مغان مارا بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت زجهان گذاران ما را بس
نقد بازار جهان بگر و آزار جهان گر شما را نه بس این سود و زیان مارا بس
غزل دویست وشصت وهفتم حافظ
ای صبا بگذری بر ساحل رود ارس بوسه زن برخاک آن وادی و مشکین کن نفس
منزل سلمی که بادش هردم ا زما صد سلام پر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آنگه به رازی عرضه دار کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد درس
من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب گوشمالی دیدم از هجران کهاینم پند بس
غزل دویست وشصت وششم حافظ
دلم رمیده لولیوشیست شورانگیز دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
فدای پیرهن چاک ماه رویان باد هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
غزل دویست وشصت وپنجم حافظ
برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعهای زان آب آتشگون که من در میان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب میرود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز