^Back To Top

 

غزل پنجاه و یکم حافظ

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است     ورپی دیدن او دادن جان کارمن است

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز     هرکه دل بردن او دید و درانکار من است

ساربان رخت به دروازه مبر کان سر کوی     شاهراهیست که سرمنزل دارد من است

بنده طالع خویشم که درین قحط وفا    عشق آن لولی سرمست خریدار من است

 

غزل پنجاه حافظ

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

  بکش به غمزه که اینش سزیا خویشتن است

گرت زدست بر آید مراد خاطر ما   

 به دست باش که خیری به جای خویشتن است

به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج

که نافه هاش زبند قبای خویشتن است

 

غزل چهل و نهم حافظ

روضه خلد برین خلوت درویشان است

مایه محتشمی خدمت درویشان است

                         گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد

                       فتح آن در نظر رحمت درویشان است

غزل چهل وهشتم حافظ

صوفی از پرتو می راز نهانی دانست   ...  گوهرهرکس ازین لعل توانی دانست

قدرمجموعه گل مرغ سخر داند و بس   ...  که نه هرکاو ورقی خواند معانی دانست

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی ...   ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

غزل چهل و هفتم حافظ

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست

دری دگر زدن اندیشه تبه دانست

زمانه افسر رندی نداد جز به کسی

که سرفرازی عالم در این کله دانست

بر آستانه میخانه هر که یافت رهی

ز فیض جام می اسرار خانقه دانست

هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند

رموز جام جم از نقش خاک ره دانست

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب

که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

غزل چهل و ششم حافظ

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

غزل چهل و پنجم حافظ

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است

صراحی می ناب و سفینه غزل است

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است

پیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدل است

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس

ملالت علما هم ز علم بی عمل است

به چشم عقل در این رهگذار پرآشوب

جهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل است

بگیر طره مه چهره‌ای و قصه مخوان

که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است

غزل چهل و چهارم حافظ

کنون که بر کف گل جام باده صاف است

به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است

بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر

چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

به درد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش

که هر چه ساقی ما کرد عین الطاف است

ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار بگیر

که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است

غزل چهل و سوم حافظ

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است

وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است

از صبا هر دم مشام جان ما خوش می‌شود

آری آری طیب انفاس هواداران خوش است

ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد

ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است

مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق

دوست را با ناله شب‌های بیداران خوش است

نیست در بازار عالم خوشدلی ور زان که هست

شیوه رندی و خوش باشی عیاران خوش است

غزل چهل و دوم حافظ

حال دل با تو گفتم هوس است

خبر دل شنفتم هوس است

طمع خام بين که قصه فاش

از رقيبان نهنفتم هوس است

شب قدري چنين عزير و شريف

با تو تاروز خفتنم هوس است

وه که دردانه اي چنين نازگ

درشب تار سفتنم هوس است

اي صبا امشبم مدد فرماي

که سحرگه شکفتنم هوس است

از براي شرف به نوک مژه

خاک راه تو رفتنم هوس است

Copyright © 2015. melikala  Rights Reserved.