^Back To Top

غزل بیست ونهم حافظ

****ما را ز خیال تو چه پروای شراب است

خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست

هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است

افسوس که شد دلبر و در دیده گریان

تحریر خیال خط او نقش بر آب است

بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود

زین سیل دمادم که در این منزل خواب است

 

هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگداشت حافظ در محل آرامگاه او در شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار و  در ایران این روز را روز بزرگداشت حافظ نامیده‌ گردیده.

غزل بیست و هشتم حافظ

*****به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست

که مونس دم صبحم دعای دولت توست

سرشک من که ز طوفان نوح دست برد

ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست

بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر

که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

زبان مور به آصف دراز گشت و رواست

غزل بیست وهفتم حافظ

در، دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا

وز قد بلند او بالای صنوبر پست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمع دل دمسازان بنشست چو او برخاست

و افغان نظر بازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوشبو شد در گیسوی او پیچید

غزل بیست و ششم حافظ

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب، دوش به بالین من آمد بنشست

سرفرا گوش من آورد و به آواز حزین

گفت: ای عاشق شوریده ی من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نبود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

غزل بیست و پنجم حافظ

 

غزل بیست و پنجم حافظ

خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷ – ۷۹۲ هجری قمری برابر با ۷۰۶ - ۷۶۹ هجری شمسی)، شاعر بزرگ سدهٔ هشتم ایران

شکفته شد گل خمری و گشت بلبل مست

صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست

اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود

به بین که جام زجاجی چه طرفه اش بشکست

بیار باده که در بارگاه استغنا

چه پاسبان و چه سلطان، چه هوشیار وچه مست

ازین رباط دو در چون ضرورتست رحیل

رواق و طاق و معیشت چه سربلند و چه پست

24

 

غزل بیست وچهارم حافظ

خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷ – ۷۹۲ هجری قمری برابر با ۷۰۶ - ۷۶۹ هجری شمسی)، شاعر بزرگ سدهٔ هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان بوده و بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به‌غزلیات حافظ شهرت دارند.در اینجا به تفسیر غزل بیست و چهارم از این شاعر را مورد بررسی قرار داده

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست

می بده تا دهمت آگهی از سر قضا

که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

غزل بیست و سوم حافظ

خیال روی تو در هر طریق همره ماست

نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند

جمال چهره تو حجت موجه ماست

ببین که سیب زنخدان تو چه می گوید

هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد

گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

به حاجب در خلوت سرای خاص بگو

فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست

به صورت از نظر ما اگرچه محجوب است

همیشه در نظر خاطر مرفّه ماست

غزل بیست و دوم حافظ

چو بشنوی سخن اهل دل، مگو که خطاست

سخن شناس نیی جان من خطا اینجاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید

تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم از پرده برون شد کجایی ای مطرب

بنال هان که ازین پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

غزل بیستم حافظ

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

که شنیدی که درین بزم و می خوش بنشست

که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست

شمع اگر زان لب خندان بزبان لافی زد

پیش عشاق تو شب ها به غرامت برخاست

در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو

به هواداری آن عارض و قامت برخاست

مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت

به تماشای تو آشوب قیامت برخاست

غزل بیستم حافظ

روزه یکسو شد و عید آمد و دل ها برخاست

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبت زهد فروشان گرانجان بگذشت

وقت شادی و طرب کردن رندان برجاست

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد

این نه عیب است بر عاشق رند و نه خطاست

باده نوشی که درو روی و ریایی نبود

بهتر از زهد فروشی که درو روی و ریاست

ما نه مردان ریاییم و حریفان نفاق

Copyright © 2015. melikala  Rights Reserved.