
غزل دویست وسی و هفتم حافظ
نفس برآمد و کام از تو برنمی آید فغان که بخت من از خواب در نمی آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش که آب زندگی ام در نظر نمی آید
قد بلند تو را تا به بر نمی گیرم درخت کام و مرادم به بر نمی آید
مگر به روی دلا رای یار ما ورنه به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سودای دید وزان غریب بلاکش خبر نمی آید
زشست صدق گشارم هزار تیر دعا ولی چه سود یکی کارگر نمی آید
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر ولی به بخت من امشب سحر نمی آید
دراین خیال به سر شد زمان عمرو هنوز بلای زلف سیاهت به سر نمی آید
کمینه شرط و فا ترک سر بود حافظ برو اگر زتو کار این قدر نمی آید
زبس که شد دل حافظ رمیده از همه کس کنون زحلقه زلفت به در نمی آید
فال حافظ
زیاد به این نیت تو جه داشته و فکر می کنید برای جنابعالی جنبه حیاتی دارد و اگر خود را به آب و آتش بزنید ارزش انجام آن رادارد ولی بنده به جنابعالی گوشزد می کنم که توکل بر خدا کنید زیرا هنوز مقدمات لازم اجرای این نیت از هر جهت فراهم نشده اگر م یتوانید صرف نظر کنید و گرنه با فعالیت واندیشه و دقت اقدام کنید که رقیبان درکارند ولی جنابعالی از قافه عقب مانده اید به یکی از مشاهد متبرکه بروید و نذر کنید و سوره الاعراف از آیه 100 تا 142 را با حضور قلب بخوانید و به شما توصیه می کنم دل کسی را که این هفته به درد آورده اید هر چه زودتر بدست آورید که او مستجاب الدعوه است
بسیار بی قرار و بی تاب شده ای و همه چیز را از دست رفته دانسته ای و رسیدن به کام و مراد را محال می دانی. دعا هم می کنی اما نتیجه نگرفته ای مطمئن باش آنقدر عمر می کنی که به تمام آرزوهایت برسی. دل از خدا جدا نکن و امیدوار باش که در آینده ای نزدیک به مراد خود خواهی رسیده
معنی بیت های غزل237حافظ
بیت اول: جلوی زیاده خواهی های دل را گرفتم ولی کار به نتیجه نمی رسد . از خانه دل خود بیرون شدم اما یار در آن پا نمی نهد
بیت دوم: عمر عزیز در این خیال به سر آمد که زمان فتنه انگیزی زلف سیاه تو روزی به پایان خواهد رسید اما هنوز می بینم که این فتنه به پایان نمی رسد
بیت سوم:بسیار از دل خود گفتنی های دارم که با نسیم سحر در میان گذارم ، اما از بخت بد من امشب سحر نمی شود
بیت چهارم:افسوس که عمر و مال در راه دوست فدا نکردیم دریغا که در راه عشق اینقدر فداکاری از دست ما ساخته نیست
بیت پنجم:هیچ وقت تیر ناله های سحری من به خطا نمی رفت. نمی دانم چه شده که اکنون یکی از آنها هم به هدف اجابت نمی رسد
بیت ششم:از بس دل بیمناک حافظ از همه کس رمیده شده ، اکنون هم که در حلقه زلف تو پای بند است از آن بند بیرون نمی آید.
شرح بیت های غزل237
وزن غزل : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن و بحر غزل: مجتث مثمن مخبون اصلمب سحر نمی آید
معانی لغات غزل 237
زدلبرآمدم:از دل برآمدم ، از عهده دل برآمدم ، جلوی تندرویهای دل را گرفتم. .زخود برون شدم: از خانه خود بیرون شدم ، خانه را خالی کردم
کار نمی آید:کار به نتیجه نمی رسد. کار به انجام نرسیده و عملی نمی شود
درین خیال به سر شد:عمر گرانمایه در این خیال سپری شد.
بَسَم:از بس مر