غزل صدوهشتادویکم حافظ
بعد از ین دست من و دامن آن سرو بلند که به بالای چمان از بن و بیخم بکند
حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا که برقص آورم آتش رویت چو سپند
هیچ رویی نشود آیینه چهره بخت مگر آن روی که مالند درآن سم سمند
گفتم اسرار غمت هرچه بود گو می باش صبر ازین پیش ندارم چه کنم تا کی و چند
مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند
من خاکی که ازین درنتوانم برخاست از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
بازمستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ زانکه دیوانه همان به که بود اندر بند
فال حافظ
بعد از این سعی کن از او جدا نگردی واورا آزار ندهی که تمام زندگیش شما هستید وا واینگونه تصور می کند اگر می خواهی او را امتحان کنی به اینکارها نیازی نبوده کافی است ،یک روز از او تماماً دور باشی که بدان اگر اینک خود را بی فایده می دانی بدان که نیاز عه ای را بر می آوری و مورد احترام همه هستی این فکر زاییده گوشه نشینی و انزوای شماست
این گفته بسیار زیبا بوده است که به عنوان هدیه به شما تقدیم می کنم جمال آدمی درزبان او کمال وی درعقل اوست خورشید هر بامدادان به مشا خوش آمده و می گوید و تا انتهای روز شما را همراهی می کند تاشما نیز دیگران را همراهی نموده
چرا اطرافیان را از خود سرد و مغموم می سازی درحالی که شما درماه نور به دنیا آمده است و باید به جهت طبیعت و سرشتتان تابندگی داشته باشید دلیل این کار وسواس و تردید بیش از اندازه شماست،از خدا بخواه که همیشه از سلامتی جسم و روح برخوردار باشید برخود اعتماد داشته باشید و برادر به شدت نیاز به شما دارد ازاو احوالی بگیرید که مفید بوده، مسافر شما درحال موفقیت گام بر داشته پس جای نگرانی نمی باشد به زودی مسافرتی درپیش داشته
شرح ابیات غزل181حافظ
بیت اول: پس از این،فقط دست به دامن آن یار سرو قامت خواهم شد که با قد و بالاى پرناز و خرامانخود،ریشهى وجودم را کنده است.(دست به دامن شدن،یعنى پناه بردن و سرو بلند،استعاره ازمعشوق،از بن و بیخ بر کندن،کنایه از بىتاب و بىقرار کردن است.بنابراین،مىگوید:فقط به دلبرخرامانى پناه مىبرم که قامت موزونش،بىتاب و بىقرارم کرده )
بیت دوم: چهرهى معشوق را به جهت سرخى و شادابى و درخشندگى،به آتش و خود را به سپندى بر آتش مانندمىکند و جهیدن دانهى سپند بر روى آتش را رقص سپند مىنامد و رقص خود را به آن تشبیه مىکند.
بیت سوم: هیچ چهرهاى نمىتواند جلوهگاه خوشبختى شود مگر آن که سم سمند یار را بر آن مالیده باشند.
بیت چهارم:راز عشق تو را فاش کردم،هر چه بادا باد!بیش از این صبر ندارم،چه کنم؟آخر تا کى باید این
راز را پنهان بدارم؟
بیت پنجم:اى صیاد!آهوى مشک بوى مرا مکش!از چشم سیاهش شرم کن و او را با کمند مبند!
بیت ششم: من که در درگاه یار به خاک افتادهام،چگونه مىتوانم بر لب قصر بلند او بوسه زنم
بیت هفتم:اى حافظ،دل خود را از حلقهى گیسوى مشکین یار،بیرون میاور و آن را بازپس مگیر؛زیرا کهاین دل دیوانه هست و بهتر آن است که دیوانه در بند باشد