^Back To Top

 

غزل دویست وبیست وسوم حافظ

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود    هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت       به جفای فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند      تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است    برود از دل من و از دل من آن نرود

 

غزل دویست وبیست ودوم حافظ

از سر کوی تو هر کو به ملالت برود      نرود کارش و آخر به خجالت برود

کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدا      به تجمل بنشیند به جلالت برود

سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست که به جایی نرسد گر به ضلالت برود

کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر          حیف اوقات که یک سر به بطالت برود

 

غزل دویست وبیست و یکم حافظ

چو دست درسر زلفش زنم به تاب رود    ورآشتی طلبم با سر عتااب رود

چو ماه نوره نظارگان بیچاره       زند به گوشه ابرو و درنقاب رود

شب شراب خرابم کندبه بیداری       وگر به روز شکایت کنم بهخواب رود

طریق عشق پرآشوب و آفتاست ای دل     بیفتد آن که درین راه با شتاب رود

 

 غزل دویست وبیستم حافظ

از دیده خون دل همه بر روی ما رود               بروری ما زد دیه نبینی چهار رود

ما در درون سینه هوایی نهفته ایم        برباد اگر رود دل ما زآن هوا رود

برخاک راه یار نهادیم روی خویش         برروی ما رواست اگر آشنا رود

یل است آب دیده و برهکه بگذرد        گرچه دلش زسنگ بود هم زجا رود

غزل دویست ونوزده حافظ

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود        بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود

بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ            ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود

به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ   که همچو روز بقا هفته‌ای بود معدود

 

غزل دویست وهجده حافظ

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود                  تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار       گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود

خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش        همچو گل بر خرقه رنگ می مسلمانی بود

بی چراغ جام در خلوت نمی‌یارم نشست        زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود

غزل دویست وهفتده حافظ

مسلمانان مرا وقتی دلی بود      که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می افتادم از غم       به تدبیرش امید ساحلی بود

دلی همدرد و یاری مصلحت بین     که استظهارهر اهل دلی بود

زمن ضایع شد اندر کوی جانان     چه دامنگیر یارب منزلی بود

 

غزل دویست وشانزده حافظ

آن یار کز او خانه ما جای پری بود         سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش         بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد                تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را        با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد        آری چه کنم دولت دور قمری بود

 

غزل دویست وپانزده حافظ

به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود      که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیست       به نلاه دف ونی درخروش و ولوله بود

مباحثی که درآن مجلس جنون می رفت    ورای مدرسه و قال و قیل مساله بود

دل  از کرشمه ساقی به شکر بود ولی   زنا مساعدی بختش اندکی گله بود

قیاس کردم و آن چشم جاودانه مست     هزار ساحر چون سامریش درگله بود

 

غزل دویست وچهارده حافظ

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود      تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت         تدبیر ما به دست شراب دوساله بود

آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت     در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود

از دست برده بود خمار غمم سحر       دولت مساعد آمد و می در پیاله بود

بر آستان میکده خون می‌خورم مدام    روزی ما ز خوان قدر این نواله بود

Copyright © 2015. melikala  Rights Reserved.