^Back To Top

غزل دویست وهشتادوسوم حافظ

سحر زهاتف غیبم رسید مژده به گوش    که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش

شد آنکهاهل نظر بر کناره می رفتند   هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

به بانگ چنگ بگوییم آن حکایتها           که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش

 غزل دویست وهشتادودوم حافظ

ببرد از من قرار و طاقت و هوش           بت سنگین دل سیمین بناگوش

نگاری چابکی شنگی کلهدار    ظریفی مه وشی ترکی قباپوش

ز تاب آتش سودای عشقش    به سان دیگ دایم میزنم جوش

چو پیراهن شوم آسوده خاطر   گرش همچون قبا گیرم در آغوش

 

غزل دویست و هشتادویکم حافظ

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش      می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله درو     دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

گربه سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا    چشم درام که سامی برسانی زمنش

به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه     جای دلهای عزیزست به هم برمزنش

گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد      محترم دار در آن طره عنبر شکنش

 غزل دویست وهشتاد حافظ

چو برشکست صبا زلف عنبر افشانش      به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش

کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم    که دل چه می کشد از روزگار هجرانش

برید صبح و فا نامه ای که برد به دوست    زخون ددیه ما بود مهر عنوانش

زمانه از ورق گل مثال روی تو ساخت   ولی زشرم تو در غنچه کرد پنهانش

تو خفته ای و نشد عشق ار کارنه پدید      تبارک الله از ین ره که نیست پایانش

جما ل کعبه مگر عذر رهوران خواهد    که جان زنده دلان سوخت در بیابانش

بدین شکسته بیت الخزن که می آرد     نشان یوسف دل از چه زنخدانش

 

غزل دویست وهفتادونهم حافظ

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش

          خداوندا نگه دار از زوالش

ز رکن آباد ما صد لوحش الله

          که عمر خضر می‌بخشد زلالش

میان جعفرآباد و مصلا

           عبیرآمیز می‌آید شمالش

به شیراز آی و فیض روح قدسی

 

غزل دویست و هفتادو هشتم حافظ

شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش    که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش          مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن       به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار   که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

غزل دویست وهفتادو هفتم حافظ

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش        گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند       خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل       زین تغابن که خزف میشکند بازارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود        این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

غزل دویست وهفتادوششم حافظ

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

         بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

          مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

          کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش

 

غزل دویست و هفتادو پنج حافظ

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش    وین زهد تلخ را به می خوشگوار بخش

طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه      تسبیح و طلیلسان به می و میگسار بخش

زهد گران که شاهد وساقی نمی خرند    درحلقه چمن به نسیم بهار بخش

راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان    خون مرا به چاه زنخدان یار بخش

 

غزل دویست وهفتادو چهار حافظ

به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش         به بوی گل نفسی همدم صبا می باش

نگویمت که همه ساله می پرستی کن        سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

چو پیر سالک عشقت به می حواله کند        بنوش و منتظر رحمت خدا می باش

Copyright © 2015. melikala  Rights Reserved.